
تو هم همرنگ و همدرد منی ای باغ پاییزی !
تو بی برگی و من هم ، چون تو بی برگم
چو می پیچد میان شاخه هایت هوی هوی باد ـ
به گوشم از درختان های های گریه می آید
مرا هم گریه می باید ـ
مرا هم گریه می شاید.
..
الا ای باغ پاییزی!
دل من هم دلی سرد است
و طفل برگ های آرزویم را ـ
به دست نا امیدی تیر باران می کند پاییز
ولی پاییز من پاییز اندوه است ـ
چنان زرینه پولک های تو کز جنبش هر باد می ریزد ـ
مرا برگ نشاط از شاخه می ریزد
...
"مهدی سهیلی"
|